نمی نویسم . . .
تو خود حدیث مفصلی هستی
هر چه بود افسانه خواندم 
یک خشاب ، گلوله شک را در شقیقه ی خودم خالی کردم و یکباره همه ی مشق های نوشته را خط زدم 
تازیخ را به سخره گرفتم ، آنطور که سزاوار پلیدی تاریخ بود تحقیرش کردم 
و طنین فریاد آن مرد را دم گرفتم که خدا مرده است . در مسلخ شک تن رنجور و ناتوان باور هایم را سر بریدم 
تورات موسی را افسانه ای نامیدم و به نیل فراموشی ریختم ، انجیل پاره پاره ی  عیسی را هیزم محکومین کلیسا کردم و قرآن را که اشعار طبع شاعرانه ی مرد هوشمند و فرزانه ای نامیدم و همه را فراموش کردم !
خدا محاکمه کردم و به جرم سکوت همه ی سالهایش ، بخاطر شیوع افسانه هایی که همیشه شنیده بودم و ندیده بودم  را چنان فراموش کردم که انگار هرگز نبوده 
به راستی ظرف دلم را از هرچه باور های گوناگون که بود خالی کردم 
از هرچه برایم ناخوشایند شد دوری کردم و با خودم پیمان بستم که انسان زندگی کنم و انسان بمیرم 
به حکم هیچ خدایی ، جانی را که نمی توانم حیاتش ببخشم ، نستانم ، این چه شاخه گلی باشد یا موریانه ای و یا انسانی 
خواستم دوست داشته باشم و مفهوم تازه ای از دوست داشتن را بیاموزم ، دوست داشتن را نه فقط یک حس خوب بلکه ، عشق را زندگی کنم 
وقتی از هرچه باور بود تهی شدم ، جام وجودم لبریز از معجزه ی واژه شد ! و کلمه مرا شیفته کرد 
معنا در جام جانم ریخت و دانستم در پشت پرده ی دروغ هزاران عاشقانه ی انسانیت و احکام و شریعت ، یک نمی دانم ایستاده 
یکی که نمی دانم کیست 
اما هر چه هست جز واژه ندارد 
یکی که تواناست و نمی دانم تا چه اندازه بزرگ است 
یکی که لبخند می زند و شکوه گل ها تجلی لبخند اوست 
یکی که زلال تر از چشمه هاست 
یکی که تنها به عشوه ای از دل سنگ را آتش می زند و در تن سر زمین به کرشمه اش از آشوب ، آتش می جوشد ! 
یکی که می داند و من نمیدانم 
ایمان دارم که کسی هست ، اگرچه همانی نیست که در تورات موسی مسطور بود ، همان نیست که انجیل عیسایش می ستایند و همان نیست قرآن محمدش می گوید 
نمی دانم کیست 
اما به هر واژه ی عاشقانه ای که رنگ و بوی او را داشته باشد شیفته ام 
تورات را با افسانه هایش دوست دارم 
انجیل را با تعالیم و تمثیل ها و نیایش هایش دوست دارم 
و قرآن را با شیوایی و شیرینی واژه واژه اش دوست دارم 
مستایمش آن ناشناس پرده نشین را که بی گفتگو دلربایی می کند !
می ستایمش نه برای اینکه مرا برای چیزی عفو کند 
نه برای اینکه در جهانی دیگر نعمتی به من ببخشد 
نه برای اینکه از او می ترسم 
تنها می دانم کسی هست که سزاوار ستایش هاست ، نمی دانم کیست و چیست اما هر چه هست اوست ! و من می ستایمش برای اینکه دریاست و هرچه هست غرق در اوست و هر جنبشی که از این همه غریق در عالم است از جوشش امواج این دریاست  
هر صدایی ، هر دعوایی و هر جلوه ای ، هر واژه ای و هر کتابی از اوست 

برچسب‌ها: دریا, واژه, ایمان, شریعت

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۹ اردیبهشت۱۳۹۴ توسط مسافر
تو کیستی ؟آشنا ترین آشنای من . همان که از آنچه در دلم دارم خبر داری ! و در من زنده ای و یا اینکه من از تو زنده ام . کسی جدا از من و در من !

راستی این من که می گویم اشاره به تو دارد که با بیگانه ای به نام کالبدم آمیخته ای و من ، منش می خوانم !

کیستم من ؟ گمان می کنم شاید کالبدی باشم پیوسته با تو ! اما گاهی آنچه در من می گذرد نه از این کالبد است و نه از تو !
و یا من منم و تو منی ! و ما یکی هستیم و از پنجره های این خانه ی تن ، جهان را تماشا می کنیم  و این دست و این پا و این چشم و گوش ابزار هایی است که ما را به هستی پیوند می زند !

به روزی فکر می کنم که از این کالبد رها می شوم و لابد یکپارچه چشم می شوم ، یکپارچه گوش می شوم و یک پارچه احساس !؟ و یا زیر آوار این خانه ی آوار شده ، همه ی آنچه بودن من است زنده به گور می شود و بدون این ابزار تن ، این ارتباط با هستی برای همیشه قطع می شود ؟


محکوم حبس آینه هایی هنوز هم ؟

در عمق چشم های هر دوی ما

بیگانگیست و  احساس می کنیم

سنگینی نگاه دو مرد روی هم آوار می شود .

در پای پنجره ی آینه ها می رسد به هم دو نگاه

گاه گاه به هرچه هست خیره میشوی !

بیگانه کیستی تو ایستاده پای آینه ها !؟

 


برچسب‌ها: من, تو, آینه, بیگانه

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۴ توسط مسافر
اولین باران بهار که تمام شد به قیل و قال تازه ای از راه می رسند . 

اصلا بهار که آمد ، روز ها سرت را بلند کن و نگاهی به آسمان داشته باش

انتظار مهمان ، شیرین است . شیرین است که منتظرباشی برای رسیدن عزیزی که قرار است از راه برسد و خانه زاد خانه دلت شود .

قدیمی ها می گفتند خانه سازی چلچله ها زیر هر سقفی ، برای صاحب آن سقف و سرپناه خیر و برکت به همراه دارد .

و به عقیده من ، خیر ، آن چیزی است که ما آن را به خیر تعبیر می کنیم . خیر و شر حاصل نوع نگاه ما به دنیاست .  همین صدا و جنب و جوش که زیر سقف خانه ات اتفاق می افتد . همین زندگی که در شریان روزمره ات جاری می شود . همین موجو زنده ای که زیر سایه و پناه تو ، عزم دارد آرامش پیدا کند و ساکن شود ؛ خیر و برکت است .


برچسب‌ها: چلچله, پرستو, آرامش, خیر و برکت, سقف

ارسال در تاريخ دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ توسط مسافر

دانستن آفت شیدایی است

دل سپرده بهتر است که هیچ نبیند و هیچ نشنود الا صورت دوست و صدایی که از اوست !

آنکه چشم به خورشید دوخته باشد ، جهان را در پرتو حضور نور روشنی بخش خورشید ، تاریک می بیند ، زیرا قرص خورشید با درخشندگی اش شیفته اش را کور می کند !

و اگر چشم به خورشید ندوزی ، همه چیز را در پرتو خورشید خواهی دید الا خورشید !

شاعر بودن ، بیشتر از آنکه پیرو قاعده های پیچیده ای باشد ، حاصل احساس های لطیف ، مسولیت ها و رسالت هاست

این احساس ها خورشید است که در پرتوش جهان روشن می شود و قواعد چینش کلمات ، جهان است که اگر چشمت به آن باشد خورشید در نظر نمی آید و اگر چشم به حقیقت احساس باشد دیگر چشم شاعر به قواعد چندان بینا نیست .

دانستن آفت هر شیدایی است ، دانستن ، دیدن جهان است و روی برداشتن از خورشید است

____پاورقی_________________________

اعتراف می کنم این شرح شیدایی به عالم شعر را با الهام از سبک نگارس فیه مافیه مولانا نوشتم

به شما هم خواندن این کتاب ، این میراث ارزشمند را توصیه می کنم


برچسب‌ها: دانستن, شعر, خورشید, فیه ما فیه, مولانا

ارسال در تاريخ شنبه ۲۲ فروردین۱۳۹۴ توسط مسافر
این خاصیت ما آدم هاست که حسابگر هستیم و صرفه نگر ! اغلب دوست داریم ببینیم تا چه اندازه سود و زیان داشته ایم . به خصوص در زندگی و عمر که ارزشمندترین سرمایه ی گذرای ماست .

 

بعضی چیز ها همیشه همراهمان می مانند ، هرچقدر تغییر کنیم و هرچقدر تلاش کنیم در پس زمینه ذهن ما صحنه هایی ، افکاری و رفتاری مثل نقش های حکاکی شده روی دیوار شخصیت ما ماندگار هستند .

با این حال ، هر شروع می تواند نقطه آغاز تحولی باشد در نوع نگاه ما ، در شیوه ی فتار و گفتار ما

یاد گفته ای از ملاصدرا افتادم که به شاگردانش توصیه می کرد : عاشق شوید که عشق بهترین چیز برای تلطیف قلب هاست !

و آغازین روز های یک سال نوع و تقویمی نو ، زمان مناسبی برای یک آغاز است .

و تحولی که در سر دارم ، و مسیری که دوست دارم طی کنم این است که زندگی را دوست داشته باشم و از دریچه دوست داشتن به دنیا نگاه کنم .

در سالی که گذشت مهم ترین درسی که در کوله پشتی تجربه های من قرار گرفت تا در مسیر زندگی ام توشه ای ارزشمند به حساب بیاید این بود که یادگرفتم ، هرچه بدست بیاورم از راه ایستادن و پایداری است و اولین عقب نشستن آغاز شکست است .و اندیشه ای که بهترین تحول را در نگاه من به زندگی ایجاد کرد این بود که فهمیدم باید دوست داشته باشم ، بی حد و مرز باید دوست داشته بشم و دنیا را از دریچه محبت نگاه کنم تا بهترین چشم انداز ها را ببینم

هرچه باشیم و هرطور که زندگی کرده باشیم ، امروز می تواند نقطه آغاز تحولی برای زندگی ما باشد و این تحول باید نگاه سرشار از محبت و دوست داشتن باشد به همه چیز . باید خاصیتی در خودمان به وجود بیاوریم و روز به روز گسترش دهیم به اسم دوست داشتن .

-----پاورقی------------------------------------------

بهانه این نوشته دعوت یکی از دوستان خوب و فرهیخته بوده ، از من خواستند تا نوشته ای با عنوان کوله پشتی بنویسم .


برچسب‌ها: کوله پشتی, دوست داشتن, تحول, زندگی

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ توسط مسافر
گاهی فکر می کنم زیادی به دنیای آدم ها نزدیک شدم 😕
هر کسی وقتی خودش رو میشناسه و خودش رو پیدا میکنه رویایی میسازه و آرمانی رو درنظر میگیره 
دنیای آدمها که گفتم یعنی دنیایی که توش آدمها ، یعنی اعداد ! 
اعداد؟ 
بله ، دنیایی که آدم ها با اعداد معنا میشن ! 
من آرمانم سفر به ناکجاآبادی بوده که دوست داشتن سنگ بنای اولش بوده 
من مسافر سرزمین واژه شدن رو در نظر داشتم
واژه ها عجیب ترین چیز دنیا هستن 
عشق ماندگار ترین صفت آدمیزاد بوده ، ارزشمند ترین و رنج بارترین میراث پدرمان آدم که بهشتش را به عشقش فروخت به واژه ها واگذاشت 
آدم به وسوسه چشیدن از میوه ی درخت دانایی ، بهشت رو از دست داد و من هم میراث دار پدرم هستم 
عشق ماندگار ترین میراث آدم و عطیه ی ارزشمند خداست 
شاید اولین بار که فرزندان آدم تصمیم گرفتند به واژه ها متوسل بشن بی شک برای ابراز عشق بوده باشه و الا خشم و تنفر با زور و به سنگ و چوب ابراز میشد 
امروز از اجساد دلیرترین جنگجوهای صحنه های خونین ترین نبرها چیزی باقی نمونده اما واژه هایی که زندگی در اونها جریان داشته و قلب عشق در سینه ی هر کتابی تپیده اون سطور رو جاودان کرده 
شاید این بود که شیدای واژه ها شدم 😊
منم تصمیم گرفتم با کلمات زندگی کنم و از اعدادی که آدم ها  رو معنا کنن پرهیز کنم 

برچسب‌ها: عشق, اعداد, آرمان, جاودان

ارسال در تاريخ شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ توسط مسافر
زمان ، از شگفت انگیز ترین چیزهاست 
بستر عبور و گذار همه چیز است 
هشدار دایمی است ، به ما که هر روز عقربه های ثانیه شمار ۸۶ هزار و ۴۰۰ بار تاکیید می کنند که اینک با ثانیه ای پیشتر تفاوتی به عمق ابد تا ازل ایجاد شده ! 
اکنون لحظه ای است که هستی ، و لحظه ای قبل را برای همیشه از دست داده ای !
زمان هشدار است به دلبستگی ها ، آرزو ها ، خشم ها ، لبخند ها و همه ی بودن ها 
اصل هایی که در تبدیل ها منتقل می شوند و صورت هایی که از هستی به نیستی سقوط می کنند ! 
زمان هشدار است به دلسپردگی ها ، که دلبستگی ها هرچقدر بزرگ ، هرچقدر عمیق ، در لبه ی پرتگاه نیستی قرار  دارد ! 
هشداری به آرزو ها که همه پیش پای بلندای زمان کم می آورند !
زمان تندباد است ، سیل آب ویرانگرست ، که درختان تنومند را ، بنا های به ظاهر محکم را  نابود می کند و یا تخته سنگ های بزرگ را در مسیر حرکت می غلطاند تا به سنگ گرد کوچکی تبدیل کند که بازیچه کودکی شود برای تیله بازی !
 باد است در بیابان شنهای روان که هر ساعت تپه ای را محو و شکلی تازه بنا میکند ! 
شاید بهترین نتیجه از آشنایی این رونده ی بی بازگشت همین باشد که : این نیز بگذرد ! 
آغاز سال۱۳۹۴ مبارک 
یادمان باشد ، دلبستگی ها ، آرزوها ، خنده ها و خشم ها ، می گذرند ! اصل و اساس روح هر کسی باید دستخوش زمان نشود ! 

برچسب‌ها: زمان

ارسال در تاريخ شنبه ۱ فروردین۱۳۹۴ توسط مسافر
مجسمه آزادی اسیر ترین مجسمه دنیاست ! 
خوب می داند چقدر محکم پابند سکویی در میدان شهر است و باید تمام عمر را بدون کوچکترین حرکتی تظاهر به آزادگی کند ! 
آزادی آرمان همه ی دل هایی است که در قفس سینه می تپند 
اما شبیه شعر حافظ برای هر کس مفهومی دارد خاص و بی همتا 
برای من آزادی ، زندگی کردن به شیوه ی ای است که اسیر حسرت از دست رفتن رویا هایم نشوم !  
 
  
 
 
  
   
 
____پاورقی_________________________
باید مجسمه ی آزادی را روی ارابه ای بگذارند و ببندند به اسبی که توی شهر بچرخد و از چمن های فضای سبز بچرد و هرجا دلش خواست برود ! 

برچسب‌ها: آزادی, مجسمه

ارسال در تاريخ شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ توسط مسافر
جاده های زیادی هستند که به چشم انداز های بی نظیر ختم می شوند ، به کوه های بلندی که از ابرها هم بلند تر باشد ، به دشت های باز پر از شقایق های سرخ ، به چشمه ها و آبشار هایی که آدم دوست دارد کنار صدای جوشش آنها جایی در عمق فراموشی همه ی دغدغه ها به خوابی عمیق برود !

امروز فهمیده ام چقدر فرصت کم است برای طی کردن همه ی جاده هایی که به همه ی آرزو ها راه دارد !

زندگی آنقدر کوتاه به نظر می آید که شاید فرصت خواندن همه ی واژه های خوب را پیدا نکنم اما شگفت انگیزند آدم هایی که سالها یک جاده را تکرار می کنند و سالها واژگان یک کتاب را مرور !

----پاورقی ---------------------------------------

می دانم ، منظورم را به خوبی پنهان کرده ام لابه لای واژه ها و تو ... لابد هرجا گم بشوی حدس می زنی ! عیبی ندارد حدس بزن اما به من لطفی کن و اولین چیزی که به ذهنت می رسد را نا دیده بگیر و دنبال جواب بزرگ تری باش ! من اهل سرزمین واژه ها هستم سراغم را به سوی دهکده هایی بگیر که از تنور داغ دفترهایشان بوی نان واژه های تازه پیچیده !


برچسب‌ها: جاده, تکرار, واژه, نان, تنور

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۷ دی۱۳۹۳ توسط مسافر
حالا که نگاه تو هر لحظه با من است ، شاید گمان کنی دست از آن واژه های شگفت برداشته ام .

بی قراری ، پرنده ی خانه زاد دل من است که هر چهار فصل سال بر شاخه های درختان خانه ی افکارم قیل و قال صبحگاهی اش گوش فلک را کر می کند !

این ، پرنده ای مهاجر نیست که با تغییر حال و هوایم ، هوای مهاجرت به سرش بزند . نغمه ی این پرنده ی سحر آمیز بود که هم آوای دلتنگی تو شد و تو را به این حوالی آورد .

من ، شاعرانه هایم زنده به این نغمه اند . آمدنت ، تن برهنه ی بوستان لحظه هایم را سبز کرد

آمدنت ، آمدن باران بود بر کویر تفتیده ی دلتنگی ها که سراسر دشت لاله های سرخ دلدادگی اش کرده ای و حالا بی قرار ... حال و هوای گاه گاه نیست ، که نام قلبی است که برای تو می تپد !


برچسب‌ها: بی قراری, مهاجرت, پرنده

ارسال در تاريخ سه شنبه ۱۶ دی۱۳۹۳ توسط مسافر

اسلایدر