نمی نویسم . . .
تو خود حدیث مفصلی هستی

امروز روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریار است

شعر شهریار ، به خصوص غزل های  روزهای جوانی اش را می پسندم .

البته یکی از بزرگترین غزلسرایان ایران ساحتش بلند تر از رد و قبول کسی مثل من است .

اگر در مکتب شعر حافظ ، شاگردان تیزهوش و نکته سنجی بخواهیم فرض کنیم ، بی شک یکی از آنها محمدحسین بهجت ، همین شاعر آذری زبان ، شهریار است .

چیزی که مرا علاقمند به شعر شهریار می کند همین ظرافت استعاره ها و فراوانی آرایه ها به شیوه حافظ است .

غزل هایی که شهریار به خصوص در روز های جوانی نوشته ، شور انگیز و صمیمی هستند و اشعاری هم به مناسبت ها و سفارش ها هم نوشته برای پاسخ به خواست کسی یا تجلیل و دلداری از دوستی یا شخصیتی که کیفیت غزلیات شور انگیزی که از قلب یک شاعر می جوشد را ندارند و ما به آنها شعر کوششی  می گوییم و در آثار هر شاعری شعر خوب و بد پیدا می شود !

نکته دیگر در مورد شهریار این است که ایشان فرد بسیار با سوادی بود و گنجینه واژگان گسترده ای داشت .

مكتب عشق بماناد و سيه حجره غم
كه در او بود اگر كسب كمالي كرديم
چشم بوديم چومه شب همه شب تا چون صبح
سينه آئينة خورشيد جمالي كرديم
عشق اگر عمر نه پيوست بزلف ساقي
غالب آنست كه خوابي و خيالي كرديم
شهريار غزلم خوانده غزالي وحشي
بد نشد با غزلي سيد غزالي كرديم!


برچسب‌ها: شهریار, غزل, شعر, حافظ, فارسی

ارسال در تاريخ پنجشنبه 27 شهریور1393 توسط مسافر

بعضی ها عادت دارن به جستجو در وسایل شخصی ، مثل قفسه کتاب ها ، یادداشت ها ، دفتر خاطرات ، گوشی موبایل و کامپیوترشخصی ، کشوی کمد ، جیب لباس ها و چیزهای دیگری که وارسی آنها بتواند حس یک اکتشاف را زنده کند !

من از بچگی بیشتر اهل اختراع بودم تا اکتشاف . دردسر اختراع کمتر است . یک جا می نشینی و فرض می کنی زمین گرد است ! بعد به آسمان نگاه می کنی ، به زمین نگاه می کنی به حرکت ستاره ها ، به طلوع خورشید ! و به این نتیجه می رسی که ....بله زمین گرد است ! تمام می شود و می رود پی کارش اما اکتشاف اینطور نیست در اکتشاف طرف اصلا نمی داند موضع چیست و اصلا مساله و تفاوت اصلی اکتشاف و اختراع همین ماجرای نداشتن سوژه است . مخترع می داند سوژه چیست اما کاشف سوژه ای برای گیردادن ندارد به همین خاطر می رود پی سوژه ، درخانه اگر چیزی پیدا نکند ، در خیابان ها پرسه می زند ، توی پارک ها خلاصه هرجای شلوغی که شاید سوژه ای برای گیردادن یا همان اکتشاف پیدا کند . مورد داشتیم که حتی برای یک کشف ساده تا آمریکا رفته و تازه اونجا فهمیده که آمریکا هند است ! بعد مخترعان رفتند و دیدند آمریکا که هند نیست ، نشستند و کمی به نقشه ها و گزارشات کاشفان نگاه کردند و گفتند این هند ، هند نیست پس آمریکا را اختراع کردند !

 به نظرم اوج فضولی آنجاست که تصمیم میگیرند درون آدم را جستجو کنند ! به همین دلیل از روانشناس گریزانم ! اصلا دوست ندارم دستش را تا آرنج فرو کند در روح و روانم و با کودک درونم سر شوخی را بازکند !

خب برای آدم هایی مثل من ، خودکشی این است که از خودشان بنویسند ، مثل اینکه دست شما را که یک کاشف هستید بگیرم و بگذارم توی جیب خودم!

چند روز است که با خودم سر لج افتاده ام و بلاخره تصمیم گرفته ام خودکشی کنم . نه ...نه ... از اون صحنه های خشن نه ! فقط برای غلبه بر این ترس می خواهم بنویسم !


برچسب‌ها: خودکشی, فضولی, روانشناس, اکتشاف, اختراع

ارسال در تاريخ سه شنبه 25 شهریور1393 توسط مسافر

هنوز بعد از سال ها ، بوی باران می دهد قلمش!زنده بودن به نفس کشیدن نیست ! زنده بودن حال و هوایی است که بودنت به دنیا می بخشد .

واژه ها سحرآمیزترین خلقت جهان هستند که گاهی می بارند ، گاهی بی صدا در لحظه های ما می وزند و گاهی می سوزانند و بعضی ها در واژه ها زندگی می کنند و گاهی مثل آوار می شوند روی سر کسی . دل هایی که در جهان می تپند را می شود با واژه ها آباد کرد . دل ها که آباد شدند ، دنیا سراسر آباد می شود !  در هم نشینی واژه ها ، شعر زیبا ترین همراهی معانی با هم است . لطافت موسیقایی ، ژرفای معنایی و صمیمیت عاطفی یکجا و با هم در شعر باعث شده که زنجیر شعرهای خوب تا هزاران سال هم قابل گسستن نباشد .

دلنشینی شعر ها راز ساده ای دارد ! شعر وقتی دلنشین است که از دل آمده باشد .

چه نام زیبایی ؛ شیون ! شیون را وقتی سرمیدهند که سوز اندوه عمق جان را سوخته باشد ! و صدای شیون به راستی برآمده از درونی ترین اندوه های ما بود . بی ریا ترین ندای دل های ما بود .

پژواک صدای همه ی ساکنان بهشت سبزمان بود که که اینک اندوه غربت داشتند .صدای حق جویی بزرکار ستم دیده ی همه ی قرن ها بود . دلجویی دل های سوخته ی اهل دانایی بود که گاهی واژه هایشان آوار شده بود روی سرشان !

صدای اصالت گیلان بود که دورماندگان از این سرزمین را به بازگشت فرا می خواند و فراتر از همه اینها ، صدای شیون ، شعر های شیون و واژه های شیون در خدمت آزادی بود . آنچه موجب ستایش او شده این است که قبله اش مردم بود !

 کو ستاره فاندرم تی چومانه سویا نده ؟

کو زمینه سر بنم ، عطر تی زانویا نده ؟

می پا تان آپیله ، سوغات می پابراندگیه

کویتا کوچا دوارم می کوچیکی بویا نده

بایید ای دس براران ایپچی می لبلا بیگیرید

هه چینه کول ده بدا می شانه ، چانچویا نده

وانالید جغده زنم پس کلا پشتا بموجم

بدا می خونا بجار ، آنقده زالویا نده

کوی دانه آینه ره می دیله سفره واکونم

خورا زرخا نکونه توشکه خو ابرویا نده

می چومان تیر پیری شه خورشید سورما چی وابو

بدا دونیا واویلان می چشم کم سویا نده

گیلان - اوی گیلان ! می دردا نتانه چاره کودن

اگه دست نسخه حکیم تی گیله دارویا نده

شعر توم بجارا واش پورا کونه تا چکره

اگه قوت تی پلا «شیون» بازویا نده

بخوان تا رود باران را زلال آوا کنی آخر

گرانخوابان سنگین سایه را دریا کنی آخر

 

بخوان چیزی به صبح روشن فردا نمانده است ...آی

بخوان تا روشنم از مژده ی فردا کنی آخر

 

بخوان از مردمی ها گرچه کام مردمان تلخ است

دهن شیرین مگر از گفتن حلوا کنی آخر

 

مزن بر سینه سنگ این و آن تا با تو سر دارم

چرا از همچو من دیوانه ای پروا کنی آخر

 

به ساز  برگ می رقصم که پیش از خنده خورشید

مرا چون روح شبنم آسمان پیما کنی آخر

 

منم آن قاصدک پرواز از رویای طفلان دور

که می آید شبی از من حکایت ها کنی آخر

 

چنین کز بال پروانه سبک تر می دمی درمن

چه می ترسم آتش از خاکسترم برپا کنی آخر

 

خروس آواز هول آباد شب قربان فریادت

بخوان تا خواب زشت اندیش را زیبا کنی آخر

 

به گلبانگ سفر چون ذره دست افشان اگر خیزی

به پای شوق خاکی بر سر دنیا کنی آخر

 

غزالستان شب تردست می خواهد ز پا منشین

شکار دیگری شاید از آن صحرا کنی آخر

 

بهتیر شعله ای گر جان آرش تاب بنشانی

گذر از چله ی آتش خلیل آسا کنی آخر

 

بلاگردان چشمت مانده ام کز جمع مشتاقان

مرا گر بخت روی آرد نهان پیدا کنی آخر

 

قدمبوس تو همچون سایه ام تا کی شود روزی

نگاهی از سر شوخی به زیر پا کنی آخر

 

به توکای سرودن گر دهی آواز عاشق را

رها از قالب فرسوده چون نیما کنی آخر

«شیون فومنی »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: شیون, میراحمد میرفخری نژاد, گیلان, شعر, واژه

ارسال در تاريخ یکشنبه 23 شهریور1393 توسط مسافر
لبخند می زنی به باور های کودکانه ام ، لبخند می زنی به نگاه های شاعرانه ام ، لبخند می زنی به فکر های ساده ام !

به چشم های مهربانت و تناقض کلماتت و احساساتت و به دنیایی که در پس دیوار های خیالی که از جنس فاصله به دور خود کشیده ای خیره مانده ام . به گریزان شدنت از آرزوهایت لبخند می زنم  ، به قلبت که مثل دویدن شادمانه ی کودکی به دنیال باورهای کودکانه و نگاه های شاعرانه و سادگی های بی کرانه می دود اما با این حال اندوه مرگ کودکی ، شاعرپیشگی و سادگی را به دوش می کشی !

به چشم های تو ، همان تو ...که در واژه هایم پی معنا آمده ای خیره مانده ام .

عبور این لحظه ها به من آموخته اند که دوستت داشته باشم ، حتی اگر در انعکاس آیینه ی چشم هایت خبر از اندیشه هایی یافته باشم که هیچ جز بی قراری برایم نداشته باشد .

ساعت ها ، روز ها و شب ها که در پی هم می آیند و می روند آنقدر شگفتی نشانم داده اند که تناقض کلمات کینه توزانه ات با لطافت نگاه مهربانت شگفت زده ام نمی کند !

می دوانم ...این خاصیت جهان است که چشم های مهربان را بگریاند ! پنجره ی باور های صادقانه را غبار آلوده کند و قلب های تپنده را سنگ های خاره!

-----پاورقی----------------------------------

این روز ها همه جا پر شده از آدم هایی که در آرزوی پروانه شدن تا دم مرگ فقط پیله می بافند و از پروانه شدن فقط به پیله بافتن قناعت می کنند .

آدم هایی که فکر می کنند باید گرگ باشند اما در آرزوی روز های بره بودن به سر می برند .


برچسب‌ها: چشم, آینه, پروانه, پیله, شاعرانه

ارسال در تاريخ شنبه 22 شهریور1393 توسط مسافر

یکی از دوستان بزرگوار منو به چالش کتاب دعوت کرد و بهانه ای شد برای این پست .

وقتی گفتند به چالش دعوت شدی ، سری به فرهنگ لغات دهخدا زدم ! برای چالش دو ریشه لغوی نوشته بود یکی از سانسکریت که معنای رفتار با ناز و تکبر و افاده  و یکی از مصدری ترکی به معنای تلاش و جدال !

این روز ها چالش های متفاوتی مد شده ، حالا هرکدام از جنس کدام چالش است ؟ نمی دانم

و اما در پاسخ به دعوتی که دوست و هم کار خبرنگارم با عنوان چالش کتاب انجام دادند باید بگویم کتاب های هستند که بعد از مطالعه آنها نگاه ما عوض می شود . نگاه ما به زندگی ، نگاه ما به مفاهیم و ارزش ها و حتی باور ها تغییر می کند . شمار این کتاب ها ممکن است زیاد باشد و هر کدامشان کمی در تغییر ما نقش داشته باشند با این حال برای پاسخ به این دعوت من هم سه کتاب را معرفی می کنم .

یکی از این کتاب ها کتاب «بیگانه» نوشته آلبرکامو بود که دوست نویسنده ام محمدمساعد به من هدیه کرد ، و نگاه من به باور ها را تغییر داد .

یکی کتاب «قلعه حیوانات» نوشته جورج اورول بود که توسط دوست خوشفکرم ، مهندس محمود بی ریا به من معرفی شد و باعث تنویر دیدگاه سیاسی من شد .

و سومین کتاب خوب ، کتاب رمان «خدا حافظ گاری کوپر»  نوشته رومن گاری بود که به توصیه دوست کتاب دوستم خانم سمانه عبدلی معرفی شد و دیدگاه مرا نسبت به زندگی اصلاح کرد.

منم هم در ادامه این زنجیره دعوت ها ، از همان سه نفر که معرف کتاب های خوب به من بوده اند دعوت می کنم تا در چالش دانایی - چالش کتاب (البته چالش به معنای تلاش ) شرکت کنند و هرکدامشان در فضا های که در آن فعال هستند به معرفی سه کتاب که باعث تغییر در آنها شد بپردازند .

----پاورقی-------------------------------

این روز ها ، رفتاری به نام چالش سطل آب یخ  سرزبان ها افتاد و به موازات و با الهام گرفتن از آن چالش هایی دیگر شکل گرفت از جمله همین چالش کتاب که دوستان من راه انداخته اند .

اگر ملاک سنجش عمل نیت عمل باشد ، باید گفت سطل آب یخ همین که توجه به دردی از درد های انسان ها دارد ستودنی است . اما اینکه چه اشخاصی با چه ویژگی هایی در آن شرکت داشته اند شاید به ملاک های سیاسی چندان خوشایند برخی سلایق نباشد ! و گاهی هدفی که برای این چالش مطرح شد تحت شعاع شخصیت ها قرار گرفت و هدف در این میانه گم شد و گاهی برخی برای جلب توجه عموم به این اقدام دست زدند اما با این حال هدف جمع آوری کمک به بیماران خاصی بوده که ستودنی است .

البته سوزنی هم باید زد به خودمان که حالا که این حرکت از غرب به شرق رسید از آن انتقاد کردیم و بد گفتیم و اغلب شخصیت هایی که سلایق متفاوت سیاسی و فرهنگی با منتقدان داشتند در این چالش شرکت کردند اما سوال این است که ما چه کردیم ؟ تا بحال به وضعیت تکدی گرانه و غیر قابل اعتماد جمع کنندگان کمک برای بیماران خاص در همین شهر خودمان دقت کرده ایم ؟ ما چقدر یک کار نیک را با رنگ و لعاب و شوخی و تبیلغ و تشویق فراگیر کرده ایم ؟ ما چکار کردیم برای اینکه مردم با رغبت برای کمک به همنوعانشان اقدام کنند ؟

 


برچسب‌ها: چالش, کتاب, سطل آب یخ, تغییر, باور

ارسال در تاريخ چهارشنبه 19 شهریور1393 توسط مسافر
این روزها آدم ها با فریاد بیگانه اند ! 
بس که هر شب از هجوم خاطره ها دل ها شکسته اند و هر صبح برای اینکه دنیا نفهمد راز ترک خورده ی درون سینه هایمان را ، بند زده ایم خودمان را به این همه بندهایی که پابندمان می کند به این زندگی ! که شاید اینطور چینی شکسته ی دلمان را بند زده باشیم ! 
اما این روز ها آدم ها هرکدامشان عتیقه شناس شده اند از بس دلهای گر گرفته خودشان را زیرخاکستر سکوت چال کردند و زیرخاکی شده اند احساس های به ظاهر فراموش شده ای که یک عمر سوخت و می سوزد ! 
حقه ی سکوت هم کارساز نیست برای این آدمهایی که هر کدامشان می دانند چطور باید بغض ها را پشت نگاه ها و لبخند های ساختگی پنهان کنند ! 
خواستم ننویسم به این خیال که شاید بخوانی ... و شاید ... ؛ اما سالهاست که فرسنگ ها دور شده ای از مفهوم واژه هایی که خیال می کنی می فهمی ! 
خیال دارم فریاد بزنم ، پشت فریاد های غمگنانه ای که هیچ کس باور نمی کند ، می شود پنهان کرد تمام دلتنگی ها را ، تمام شعله هایی را که از مجمر سینه هایمان پامیگیرد و تا آخرین درخت جنگل رویا هایمان را نسوزاند آرام نمی شود !

برچسب‌ها: فریاد, سوختن, شعله, بغض, پنهان کردن

ارسال در تاريخ شنبه 15 شهریور1393 توسط مسافر

اگر واژه هایم هم صدای دلتنگی های تو باشد ، گمان می کنی که من از زبان تو حرف می زنم!

از پشت دیوارهای تنهایی ، که هرکداممان به دور خود کشیده ایم ، از حرف های ناگفته ای که غبار سالها سکوت رویشان چنان نشسته که  نمی شود از خاطره ها بازشناختشان و یا از شیشه های مات چشم های ناصاف این روزهایمان که مشکل است این روزها بگویی چشم ها راه به دل دارند ! از کجا باید آنچه در دل توست مرا بر زبان باشد ؟

مگر اینکه من از خود می گویم و تو برای خود می خوانی و چنین است هم صدایی ما در پناه خود خواهی !

راستی شاید حرف دل ها یکی است که تو چنین می شنوی و من چنین می گویم . که اگر باشد ، چه زیانی دیده ایم ما آدم ها که فکر کردیم پشت دیوار های تنهایی ، خودی را ساخته ایم که یگانه است !

----پاورقی---------------------------

این روزها زیاد پیش می آید نوشته هایی که آدم نزدیکی زیادی بین خود و مفهوم آن نوشته احساس می کند ! حرف های چند میلیون آدم تنها ، که هر کس حرف دل خودش را نوشته و همه آن را چنان می خوانند که انگار که حرف دلشان را می خوانند !

باید حصار فاصله های خودساخته را فرو ریخت !


برچسب‌ها: دیوار تنهایی, هم صدایی, سکوت, واژه

ارسال در تاريخ دوشنبه 10 شهریور1393 توسط مسافر
حکم دل من و خیال تو ، حکایت همان پرنده ای است که اگر هزار سال هم از پس میله ها آسمان را راه راه دیده باشد باز هم خودش را به میله های قفس می زند بلکه راهی به بیرون پیدا کند !

خیلی ها را زمان ، خیلی ها را بریدن شاه پر ، خیلی ها را آب و دانه ی بی زحمت جلد می کند ، بعضی ها را هم فکر می کنی جلد شده اند ، اما همین که در قفسشان را باز کنی می روند سراغ همان هوایی که پرکشیدن را در آن یادگرفته اند !

وقتی فکر می کنی فراموش کرده ای دلت بی هوا پر می گیرد به یک خاطره ی قدیمی ، تازه می فهمی که آن روزهایی که فکر می کردی دیگر جلدش کرده ای ، خیالش جای دیگر بوده !

خانه داشتن نشه اون پرنده که جنگلیه

 


برچسب‌ها: پرنده, جلد, قفس, آسمان, پرواز

ارسال در تاريخ جمعه 7 شهریور1393 توسط مسافر

نمی پرسم که تا به حال دیده اید یا نه ، چون حتما دیده اید

ممکن نیست تا بحال کسی را ندیده باشیم که پایش را کرده باشد توی یک کفش !

 یا کسی که سرش را برده باشد زیر برف و انگار نه انگار !

 یا کسی که بگوید مرغش یک پا دارد !

 یا کسی که اگر دیگی برایش نجوش بهتر بداند که سر سگ توی دیگ باشد !

یا حتی کسی که گنجشک را جای قناری بفروشد !

خلاصه آنقدر آدم های لج درآر و خودخواه دیده ایم که بعد است کسی با این قشر فراگیر آشنایی نداشته باشد

برای توصیف این آدم هایی که لجوج ، خودخواه ، طماع ، جاه طلب ، دروغگو و فریب کار اولین عبارتی که به ذهن می رسد «بی شعوری » است .

همین چند روز پیش کتابی خواندم به همین اسم ، « بیشعوری » نوشته « دکتر خاویر کرمنت » که این کتاب دقیقا مناسب تدریس سه واحد نظری بی شعور شناسی عمومی است .

از وقتی این کتاب راخوانده ام ، هر وقت دچار مثلا خودخواهی می شوم ، به خودم تشر می زنم : «که تو هم مگه بیشعوری؟ »

البته بیشعوری در این کتاب نه به عنوان یک معضل لاینحل بلکه به عنوان یک بیماری واگیر خطرناک وشایع معرفی شده که قابل درمان است .

----پاورقی--------------------------------

همین الان طی مذاکره با دوستی کشف مهمی کردم : بیشعوری مثل قندخون می مونه ، اگه کنترلش نکنی هی میره بالا و بالاتر تا میشه دیابت و بعد دیابت نوع حاد و ممکنه بزنه به چشم و ...

بیشعوری هم میزنه به چشم ، مغز ، قلب ! والا

پس از مطالعه این کتاب می فهمید که :

1-   بیشعور کیست ؟ چرا ؟ می توانید توضیح هم بدهید !

2-   می توانید راه های درمان بی شعوری را با ذکر مثال توضیح بدهید

3-   پنج بیشعور بزرگ نام ببرید (اعم شخصیت های تاریخی ، مشاهیر و ...)

4-   تشخیص اولیه بدهی که آیا خودتان بیشعور هستید یا نه ؟

5-   و خیلی چیزهای دیگر !


برچسب‌ها: بیشعوری, خاویر کرمنت, بیماری, واگیر, بی شعور

ارسال در تاريخ چهارشنبه 5 شهریور1393 توسط مسافر

عقل را که از اول ساز ناکوک می زد ، گذاشتم قاضی ، بین دل من و تو !

حالا عقل بند کرده که کار قضاوت ظرافت های خودش را دارد!!!

منتظر است  بیایی و مثلا از خودت دفاع کنی  !

ثابت شده که فراموشم کرده ای

ثابت شده که رفته ای که رفته ای

ثابت شده جای خالی ام را خوب پر کرده ای

ثابت شده ...

این طور که فهمیده ام این پرونده هیچ وقت مختومه نمی شود ، چون قاضی پرونده هم دلش هوای تو را کرده ، بهانه می تراشد که مثلا بیایی از خودت دفاع کنی !

و الا تمام شواهد علیه تو است!

----پاورقی--------------------------------

حالا بگو : یکطرفه به قاضی نرو ! / تنها بری پیش قاضی خوشحال برمیگردی

وقتی قاضی هم طرفدار متهم باشد ، حکم از پیش معلوم است!

 


برچسب‌ها: قاضی, قضاوت, دفاع, ثابت شده

ارسال در تاريخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط مسافر

اسلایدر