نمی نویسم . . .
تو خود حدیث مفصلی هستی
واژه ها اگر بی جان باشند ، اگر تنهاصدا باشند ، به گوش می رسند اما در دل نمی نشینند .
هرگز نگو دوستت دارم ، مگر اینکه دوست داشتن را اول در دلت احساس کرده باشی و بعد به زبانت جاری شده باشد .
احساس زاده ی اکنون است و رنگ تکرار نمی پذیرد چرا که هر بار  از عمق صمیمیت و عشق متولد می شود . اما تکرار واژه های بدون روح ، اجسادی هستند که هر چه بگذرد پژمرده تر و  تحمل ناپذیر تر می شوند 

برچسب‌ها: صدا, دوست داشت, احساس, تکرار

ارسال در تاريخ پنجشنبه 24 مهر1393 توسط مسافر

بهای هر چیز به بهانه ی آفرینش آن است . اگر احساسی در دلت آفریده شد که بهانه اش بی بها بود ، حتی اگر به بلند ترین و رسا ترین صدا گفته باشی طولی نمی کشد که نغمه ات از یاد می رود . 
اما اگر زمزمه ای به بهای عشق به لب بیاوری ، پژواک صداهای رسا، که زمزمه ات را فریاد می زنند عالم را فرا می گیرد.
و خوب می دانست که یادگاری خوش تر از صدای سخن عشق در این گنبد دوار نیست !
پس نقاب از رخ اندیشه برداشت و سر زلف سخن را به قلم شانه زد 
انگار که از غیب راز دل ها را می دانست ...
رندانه خبر از گنج نهان شده در سینه ها می داد و سرودش با هر دلی سازگار بود ، چرا که می دانست آنچه قلب های تپنده را زنده نگه داشته عشق است 
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست 
همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت
خواجه می دانست که بها و بهانه ی آفرینش محبت است !
"به غمزه مساله آموز صد مدرس شد " و " تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است " و برای اهل عشق بشارتی خوش تر از این نیست چرا که " آن کس است اهل بشارت که اشارت داند " و با اشارت غزل های شور انگیزش عاشقی را یادمان داد .
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان 
 ز کار ها که کنی ، شعر حافظ از بر کن 

برچسب‌ها: بهانه, عشق, حافظ, شعر, اشارت

ارسال در تاريخ یکشنبه 20 مهر1393 توسط مسافر
از آن دست حرف هاست که نمی شود به سادگی شرح داد 
وقتی زندگی به تو میآموزد که دوست داشت و خواستن به تصاحب و تسخیر نمی بایست بینجامد و دوست‌داشتن اجازه خواستن برای زیستن و اجازه دادن برای زیستن است ، آدم ها یکی یکی از تو دور می شوند 
تنهایی حاصل تفاوت نگاه ماست به زندگی ...
و زمانی که دوست داشتن را به اصیل ترین معنایش انتخاب می کنی ، میان تو آدم ها فاصله ای به وسعت یک آسمان قرار می گیرد . آسمانی که در آن بال می گشایی برای پرواز و زمینی که آدم های دیگر رویش قدم بر می دارند ؛ تو دوست تمام زمین را با آدم ها زیر بال محبتت بگیری و زمینی که آدم هایش پروازت را با سنگ خودخواهی نشانه می گیرند و دوستت دارند اما آنچنان که تا ابد روی زمین در کنارشان و در قفس روزمرگی هایشان نغمه خوان باشی !

برچسب‌ها: دوست داشتن, پرواز

ارسال در تاريخ سه شنبه 15 مهر1393 توسط مسافر
شاید برای آدم هایی که در زندگی به آنها بر می خوریم همین اندازه که بگوئیم ناممان چیست ، کجا زندگی می کنیم ، چه شغلی داریم یا شاید کمی بیشتر ، اگر از علاقمندی ها ، عادت ها ، باور ها و دانسته های خود بگوئیم کافی باشد تا خیال کنند که ما را شناخته اند !
اما اگر قرار باشد به خودمان بگوئیم کی هستیم کدام یک از جواب هایی که به آدم های دیگر داده ایم به کارمان می آید ؟
خیلی ها این سوال : "من کی هستم؟" را می گذارند کنار خیلی از سوال های دیگرکه قرار نیست جواب بدهند و تلاش می کنند با مشغول شدن به چیزی به نام زندگی، وجود چنین سوالاتی را فراموش کنند !
اگر باور نمی کنید که پاسخ به این سوال چقدر دشوار است ، یک کاغذ و قلم بردارید و در چند سطر بنویسید که کی هستید ! و بعد ببینید آیا همان که نوشته اید هستید ؟

برچسب‌ها: معرفی, سوال, زندگی, پاسخ

ارسال در تاريخ شنبه 12 مهر1393 توسط مسافر
پاییز از راه که می رسد ، یکی یکی یادگار های بهار را می دزدد !
از برگ ها رنگ می برد 
هوا سرد می شود 
ابرهای سفید و پنبه ای که گاه گاهی با سرانگشت باران ضرب می گرفتند روی بام ، جایشان داده اند به ابرهای تیره ای که مدام زار می زنند !
هر روز ، صبح ، از پنجره های باز سرک می کشید داخل خانه و بوی تازگی همه جا می پیچید !
حالا اغلب پنجره  ها از دست هیاهوی رمه ی دلتنگی هایی که هر غروب هوای پاییزی توی کوچه ها راه می اندازد بسته است ! 
پنجره که باز باشد می دانم همان هوایی که در آن نفس می کشی می پیچد توی اتاقم ،  اما این روز ها ...
یک گلدان سبز به یادت گذاشته ام گوشه ی اتاقم که با هم نفس می کشیم !

برچسب‌ها: پاییز, بهار, باران, دلتنگی, پنجره

ارسال در تاريخ جمعه 4 مهر1393 توسط مسافر
بزرگترین خطر برای تمامی آینده بشر در وجود چه کسانی است ؟ 
مگر نه در وجود نیاکان و عادلان ؟ 
آنان از آفریننده بیش از همه بیزارند ، که لوح ها و ارزش های کهن را می شکنند !
از شکننده ، از آن کس که قانون شکن نام می دهندش 
زیرا نیاکان نتوانند آفرید. آنان همیشه آغاز پایان اند ! 
آنان به صلیب می کشند هر آن کس را که ارزش های نو را بر لوح های نو بنگارد ! 
آنان آینده را قربانی خود می کنند . آنان تمامی آینده بشر را به صلیب می کشند! 
نیکان همیشه آغاز پایان بوده امد !
(کتاب چنین گفت زرتشت نوشته فردریک ویلهلم نیچه )

برچسب‌ها: نیکان, آینده, نیچه, آفریدن

ارسال در تاريخ دوشنبه 31 شهریور1393 توسط مسافر
چشم هایم را می بندم ؛ بو می کشم ، بوی شوره زار تلخ دلتنگی هایم را می دهد ! 
انگار که خواسته باشم با انگشتان موهایت را شانه کنم . شروع می کنم به نوازش غزل ها و  نافه گشایی می کنم از زلف غزل های حافظ ! 
دلم تند می تپد ، شبیه روزی که قرار بود ...بهتر است بگویم روزی که بی قرار بود !
سر بر شانه ی دیوان تسلی دلتنگی هایم می گذارم و با هم سکوت می کنیم ! 
عطر بغض های فروخورده ی سالهاست که باز مرا می برد به تصور روز های بی بازگشت ! 
چشم باز می کنم  تا موج اشک هرچه را خاطره ها در ساحل ذهنم رسم کرده اند بشوید ! 
باز دلتنگی ها را می سپارم به غزلی از حافظ :
غلام نرگس مست تو تاجدارانند 
خراب باده ی لعل تو هوشیارانند 
بزیر زلف دوتا چون گذرکنی بنگر 
که از یمین و یسارت چه بی قرارانند 
گذارکن چو صبا بر بنفشه زار و ببین 
که از تطاول زلفت چه سوگوارانند 
نه من برآن گل عارض غزل سرایم و بس 
که عندلیب تو از هر طرف هزارانند 
ترا صبا و مرا آب دیده شد غماز 
وگرنه عاشق و معشوق رازدارانند 
بیا به میکده و چهره ارغوانی کن 
مرو به صومعه کانجا سیاهکارانند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگارانند

برچسب‌ها: حافظ, دلتنگی, غزل, خاظره, تسلی

ارسال در تاريخ شنبه 29 شهریور1393 توسط مسافر

امروز روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریار است

شعر شهریار ، به خصوص غزل های  روزهای جوانی اش را می پسندم .

البته یکی از بزرگترین غزلسرایان ایران ساحتش بلند تر از رد و قبول کسی مثل من است .

اگر در مکتب شعر حافظ ، شاگردان تیزهوش و نکته سنجی بخواهیم فرض کنیم ، بی شک یکی از آنها محمدحسین بهجت ، همین شاعر آذری زبان ، شهریار است .

چیزی که مرا علاقمند به شعر شهریار می کند همین ظرافت استعاره ها و فراوانی آرایه ها به شیوه حافظ است .

غزل هایی که شهریار به خصوص در روز های جوانی نوشته ، شور انگیز و صمیمی هستند و اشعاری هم به مناسبت ها و سفارش ها هم نوشته برای پاسخ به خواست کسی یا تجلیل و دلداری از دوستی یا شخصیتی که کیفیت غزلیات شور انگیزی که از قلب یک شاعر می جوشد را ندارند و ما به آنها شعر کوششی  می گوییم و در آثار هر شاعری شعر خوب و بد پیدا می شود !

نکته دیگر در مورد شهریار این است که ایشان فرد بسیار با سوادی بود و گنجینه واژگان گسترده ای داشت .

مكتب عشق بماناد و سيه حجره غم
كه در او بود اگر كسب كمالي كرديم
چشم بوديم چومه شب همه شب تا چون صبح
سينه آئينة خورشيد جمالي كرديم
عشق اگر عمر نه پيوست بزلف ساقي
غالب آنست كه خوابي و خيالي كرديم
شهريار غزلم خوانده غزالي وحشي
بد نشد با غزلي سيد غزالي كرديم!


برچسب‌ها: شهریار, غزل, شعر, حافظ, فارسی

ارسال در تاريخ پنجشنبه 27 شهریور1393 توسط مسافر

بعضی ها عادت دارن به جستجو در وسایل شخصی ، مثل قفسه کتاب ها ، یادداشت ها ، دفتر خاطرات ، گوشی موبایل و کامپیوترشخصی ، کشوی کمد ، جیب لباس ها و چیزهای دیگری که وارسی آنها بتواند حس یک اکتشاف را زنده کند !

من از بچگی بیشتر اهل اختراع بودم تا اکتشاف . دردسر اختراع کمتر است . یک جا می نشینی و فرض می کنی زمین گرد است ! بعد به آسمان نگاه می کنی ، به زمین نگاه می کنی به حرکت ستاره ها ، به طلوع خورشید ! و به این نتیجه می رسی که ....بله زمین گرد است ! تمام می شود و می رود پی کارش اما اکتشاف اینطور نیست در اکتشاف طرف اصلا نمی داند موضع چیست و اصلا مساله و تفاوت اصلی اکتشاف و اختراع همین ماجرای نداشتن سوژه است . مخترع می داند سوژه چیست اما کاشف سوژه ای برای گیردادن ندارد به همین خاطر می رود پی سوژه ، درخانه اگر چیزی پیدا نکند ، در خیابان ها پرسه می زند ، توی پارک ها خلاصه هرجای شلوغی که شاید سوژه ای برای گیردادن یا همان اکتشاف پیدا کند . مورد داشتیم که حتی برای یک کشف ساده تا آمریکا رفته و تازه اونجا فهمیده که آمریکا هند است ! بعد مخترعان رفتند و دیدند آمریکا که هند نیست ، نشستند و کمی به نقشه ها و گزارشات کاشفان نگاه کردند و گفتند این هند ، هند نیست پس آمریکا را اختراع کردند !

 به نظرم اوج فضولی آنجاست که تصمیم میگیرند درون آدم را جستجو کنند ! به همین دلیل از روانشناس گریزانم ! اصلا دوست ندارم دستش را تا آرنج فرو کند در روح و روانم و با کودک درونم سر شوخی را بازکند !

خب برای آدم هایی مثل من ، خودکشی این است که از خودشان بنویسند ، مثل اینکه دست شما را که یک کاشف هستید بگیرم و بگذارم توی جیب خودم!

چند روز است که با خودم سر لج افتاده ام و بلاخره تصمیم گرفته ام خودکشی کنم . نه ...نه ... از اون صحنه های خشن نه ! فقط برای غلبه بر این ترس می خواهم بنویسم !


برچسب‌ها: خودکشی, فضولی, روانشناس, اکتشاف, اختراع

ارسال در تاريخ سه شنبه 25 شهریور1393 توسط مسافر

هنوز بعد از سال ها ، بوی باران می دهد قلمش!زنده بودن به نفس کشیدن نیست ! زنده بودن حال و هوایی است که بودنت به دنیا می بخشد .

واژه ها سحرآمیزترین خلقت جهان هستند که گاهی می بارند ، گاهی بی صدا در لحظه های ما می وزند و گاهی می سوزانند و بعضی ها در واژه ها زندگی می کنند و گاهی مثل آوار می شوند روی سر کسی . دل هایی که در جهان می تپند را می شود با واژه ها آباد کرد . دل ها که آباد شدند ، دنیا سراسر آباد می شود !  در هم نشینی واژه ها ، شعر زیبا ترین همراهی معانی با هم است . لطافت موسیقایی ، ژرفای معنایی و صمیمیت عاطفی یکجا و با هم در شعر باعث شده که زنجیر شعرهای خوب تا هزاران سال هم قابل گسستن نباشد .

دلنشینی شعر ها راز ساده ای دارد ! شعر وقتی دلنشین است که از دل آمده باشد .

چه نام زیبایی ؛ شیون ! شیون را وقتی سرمیدهند که سوز اندوه عمق جان را سوخته باشد ! و صدای شیون به راستی برآمده از درونی ترین اندوه های ما بود . بی ریا ترین ندای دل های ما بود .

پژواک صدای همه ی ساکنان بهشت سبزمان بود که که اینک اندوه غربت داشتند .صدای حق جویی بزرکار ستم دیده ی همه ی قرن ها بود . دلجویی دل های سوخته ی اهل دانایی بود که گاهی واژه هایشان آوار شده بود روی سرشان !

صدای اصالت گیلان بود که دورماندگان از این سرزمین را به بازگشت فرا می خواند و فراتر از همه اینها ، صدای شیون ، شعر های شیون و واژه های شیون در خدمت آزادی بود . آنچه موجب ستایش او شده این است که قبله اش مردم بود !

 کو ستاره فاندرم تی چومانه سویا نده ؟

کو زمینه سر بنم ، عطر تی زانویا نده ؟

می پا تان آپیله ، سوغات می پابراندگیه

کویتا کوچا دوارم می کوچیکی بویا نده

بایید ای دس براران ایپچی می لبلا بیگیرید

هه چینه کول ده بدا می شانه ، چانچویا نده

وانالید جغده زنم پس کلا پشتا بموجم

بدا می خونا بجار ، آنقده زالویا نده

کوی دانه آینه ره می دیله سفره واکونم

خورا زرخا نکونه توشکه خو ابرویا نده

می چومان تیر پیری شه خورشید سورما چی وابو

بدا دونیا واویلان می چشم کم سویا نده

گیلان - اوی گیلان ! می دردا نتانه چاره کودن

اگه دست نسخه حکیم تی گیله دارویا نده

شعر توم بجارا واش پورا کونه تا چکره

اگه قوت تی پلا «شیون» بازویا نده

بخوان تا رود باران را زلال آوا کنی آخر

گرانخوابان سنگین سایه را دریا کنی آخر

 

بخوان چیزی به صبح روشن فردا نمانده است ...آی

بخوان تا روشنم از مژده ی فردا کنی آخر

 

بخوان از مردمی ها گرچه کام مردمان تلخ است

دهن شیرین مگر از گفتن حلوا کنی آخر

 

مزن بر سینه سنگ این و آن تا با تو سر دارم

چرا از همچو من دیوانه ای پروا کنی آخر

 

به ساز  برگ می رقصم که پیش از خنده خورشید

مرا چون روح شبنم آسمان پیما کنی آخر

 

منم آن قاصدک پرواز از رویای طفلان دور

که می آید شبی از من حکایت ها کنی آخر

 

چنین کز بال پروانه سبک تر می دمی درمن

چه می ترسم آتش از خاکسترم برپا کنی آخر

 

خروس آواز هول آباد شب قربان فریادت

بخوان تا خواب زشت اندیش را زیبا کنی آخر

 

به گلبانگ سفر چون ذره دست افشان اگر خیزی

به پای شوق خاکی بر سر دنیا کنی آخر

 

غزالستان شب تردست می خواهد ز پا منشین

شکار دیگری شاید از آن صحرا کنی آخر

 

بهتیر شعله ای گر جان آرش تاب بنشانی

گذر از چله ی آتش خلیل آسا کنی آخر

 

بلاگردان چشمت مانده ام کز جمع مشتاقان

مرا گر بخت روی آرد نهان پیدا کنی آخر

 

قدمبوس تو همچون سایه ام تا کی شود روزی

نگاهی از سر شوخی به زیر پا کنی آخر

 

به توکای سرودن گر دهی آواز عاشق را

رها از قالب فرسوده چون نیما کنی آخر

«شیون فومنی »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: شیون, میراحمد میرفخری نژاد, گیلان, شعر, واژه

ارسال در تاريخ یکشنبه 23 شهریور1393 توسط مسافر

اسلایدر