نمی نویسم . . .
تو خود حدیث مفصلی هستی
مجسمه آزادی اسیر ترین مجسمه دنیاست ! 
خوب می داند چقدر محکم پابند سکویی در میدان شهر است و باید تمام عمر را بدون کوچکترین حرکتی تظاهر به آزادگی کند ! 
آزادی آرمان همه ی دل هایی است که در قفس سینه می تپند 
اما شبیه شعر حافظ برای هر کس مفهومی دارد خاص و بی همتا 
برای من آزادی ، زندگی کردن به شیوه ی ای است که اسیر حسرت از دست رفتن رویا هایم نشوم !  
 
  
 
 
  
   
 
____پاورقی_________________________
باید مجسمه ی آزادی را روی ارابه ای بگذارند و ببندند به اسبی که توی شهر بچرخد و از چمن های فضای سبز بچرد و هرجا دلش خواست برود ! 

برچسب‌ها: آزادی, مجسمه

ارسال در تاريخ شنبه 11 بهمن1393 توسط مسافر
جاده های زیادی هستند که به چشم انداز های بی نظیر ختم می شوند ، به کوه های بلندی که از ابرها هم بلند تر باشد ، به دشت های باز پر از شقایق های سرخ ، به چشمه ها و آبشار هایی که آدم دوست دارد کنار صدای جوشش آنها جایی در عمق فراموشی همه ی دغدغه ها به خوابی عمیق برود !

امروز فهمیده ام چقدر فرصت کم است برای طی کردن همه ی جاده هایی که به همه ی آرزو ها راه دارد !

زندگی آنقدر کوتاه به نظر می آید که شاید فرصت خواندن همه ی واژه های خوب را پیدا نکنم اما شگفت انگیزند آدم هایی که سالها یک جاده را تکرار می کنند و سالها واژگان یک کتاب را مرور !

----پاورقی ---------------------------------------

می دانم ، منظورم را به خوبی پنهان کرده ام لابه لای واژه ها و تو ... لابد هرجا گم بشوی حدس می زنی ! عیبی ندارد حدس بزن اما به من لطفی کن و اولین چیزی که به ذهنت می رسد را نا دیده بگیر و دنبال جواب بزرگ تری باش ! من اهل سرزمین واژه ها هستم سراغم را به سوی دهکده هایی بگیر که از تنور داغ دفترهایشان بوی نان واژه های تازه پیچیده !


برچسب‌ها: جاده, تکرار, واژه, نان, تنور

ارسال در تاريخ چهارشنبه 17 دی1393 توسط مسافر
حالا که نگاه تو هر لحظه با من است ، شاید گمان کنی دست از آن واژه های شگفت برداشته ام .

بی قراری ، پرنده ی خانه زاد دل من است که هر چهار فصل سال بر شاخه های درختان خانه ی افکارم قیل و قال صبحگاهی اش گوش فلک را کر می کند !

این ، پرنده ای مهاجر نیست که با تغییر حال و هوایم ، هوای مهاجرت به سرش بزند . نغمه ی این پرنده ی سحر آمیز بود که هم آوای دلتنگی تو شد و تو را به این حوالی آورد .

من ، شاعرانه هایم زنده به این نغمه اند . آمدنت ، تن برهنه ی بوستان لحظه هایم را سبز کرد

آمدنت ، آمدن باران بود بر کویر تفتیده ی دلتنگی ها که سراسر دشت لاله های سرخ دلدادگی اش کرده ای و حالا بی قرار ... حال و هوای گاه گاه نیست ، که نام قلبی است که برای تو می تپد !


برچسب‌ها: بی قراری, مهاجرت, پرنده

ارسال در تاريخ سه شنبه 16 دی1393 توسط مسافر
چند روزی از زمستان گذشت ...  

 

با شروع بارش اولین برف باز یاد شعر ماندگار اخوان ثالث زنده می شود  

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است  

*** 

زمستان که می رسد برای همه زمستان  است ، همه جا سرد است اما گاهی چراغ دلی روشن است که نشان بدهد هنوز در دنیا دستان گرمی هستند . 

یکی دیگر از آن چیزهایی که زمستان به خاطرم می آورد داستان کوتاهی از صادق چوبک با عنوان : « عروسک فروش » که شب های سرد گاه گاهی نگاهم را می کشاند پای پنجره که ببینم ، کودکی ، پرنده ای ، عابری ... ، مبادا آخرین رمقش را سرمای نامیدی از پیدا کردن قلب های مهربان از دست داشته باشد .  


برچسب‌ها: زمستان, اخوان ثالث, صادق چوبک, عروسک فروش

ارسال در تاريخ پنجشنبه 4 دی1393 توسط مسافر
قبل تر فکر می کردم تنها در خصوص چرایی زندگی با دیگران اختلاف نظر دارم ! حالا فهمیده ام که نه تنها در چرایی ، آدم ها ساز خودشان را می زنند ؛ بلکه حتی برای چگونگی زندگی هم دوست دارند که به ساز آنها برقصی !   

----حاشیه فراتر از متن ---------------------------------- 

 دیدگاه فلسفی هرکدام از ما که پاسخ چرایی زندگی است چندان نمود بیرونی ندارد گاهی ممکن است یک رفتار با دو انگیزه متفاوت انجام شود ! می شود با سایر آدم ها به یک شیوه زندگی کرد اما دلیل دیگری برای شیوه زندگی داشت ! اما این کجا و اون کجا ....! می شود با اختلاف نظر های فلسفی هم در کنار هم زندگی کرد اما وقتی پای چگونگی زندگی به میان می آید ، وقتی تصمیم داری پاسخ " چرا" هایی که یافته ای را در زندگی ات به کار ببندی ، می فهمی که آدم ها حتی بدون پاسخ هیچ " چرایی" ، اصرار دارند که به تو بفهمانند چگونه زندگی کنی ! حد و حدود افکار را تا هر جا که دوست داری جا بجا کن ، اما ، بی خیال چگونگی هاباش ، کاری به کار سنت ها نداشته باش !


برچسب‌ها: چرایی, چگونگی, فلسفی, ساز

ارسال در تاريخ دوشنبه 1 دی1393 توسط مسافر
هر لحظه شب ، شب یلدای دیگر است

این روزها که خورشید کم رمق تر است

فرصت برای سرود های بلند نیست

گویا از ابر های شعر ، رگبارهای پراکنده بیشتر است !

حیف است رد نگاه تو بر صفحه ای سکوت

من ابر بارش باران دائمم

باید تمام دشت فاصله را بارور کنم

[۲۲ آذر ۹۳]



ارسال در تاريخ سه شنبه 25 آذر1393 توسط مسافر
روز دانشجو تمام شد . حالا هندوانه هایی که زیر بغل دانشجویان گذاشته شده را زمین بگذاریم و ببینیم چه انتظاری از دانشجو بیان شده و چه چیزی در ازای آن داده شده ؟
 در رسانه دانشجو در فضای تبلیغات مهم جلوه داده می شود اما در جامعه دون شان یک دانش پژوه دارای حق هستند
 دانشجویان هر روز بیشتر به ابزار های سیاسی و شعار زده تبدیل می شوند که جز واگویی شعار ها و تبلیغات های گفته شده تحلیلی از خود ارائه نمی کنند 
 اشتغال دانشجویی یعنی استعمار توان یک نیروی کار با حداقل حقوق مگر اینکه هیچ پیش شرطی درباره تحصیل برای اشتغال در میان نباشد و الا کارفرما نگران لنگ ماندن کارش در دوره امتحانات هم خواهد بود 
تحصیل ، با حداکثر هزینه و حداقل خدمات آموزشی و کیفیت آموزشی و آموخته هایی که اغلب به هیچ کار نمی آیند و باید پی آموزشی به جز آموخته های آکادمیک هم رفت
دانشجویی که سیاسی باشد اما سیاست زده نباشد ! ساده تر یعنی اینکه :  تفکر سیاسی ایرادی ندارد یعنی نمی توان جلوی فهمیدن را گرفت اما می توانیم جلوی عملگرایی شما را بگیریم پس اگر به شعور سیاسی می رسید برسید اما به عمل سیاسی دست نزنید !
چطور می شود درست و غلط را تشخیص داد اما تنها نظاره گر بود ؟ 
یاد آموزه ای از دوره دبستان افتادم که می گفتند : عالم بی عمل به چه ماند ؟

برچسب‌ها: دانشجو, روز دانشجو

ارسال در تاريخ دوشنبه 17 آذر1393 توسط مسافر
به این فکر می کنم که دنیا شاید قشنگ تر بود اگر هر کس بجای خودش فکر می کرد و بجای خودش تصمیم می گرفت ! 
کمی که فکر کنیم می بینیم پیش آماده که برای کسی تصمیم گرفته باشیم ! 
آزادی تعریف ساده ای دارد ، فکر می کنم همین قدر که بدانیم آدمهایی غیر از خودمان هم قدرت تفکر و درک دارند !
اگر راضی شویم برای هم تصمیم نگیریم و تصمیم های دیگران را جدی  ببینیم و نقد کنیم سهم بزرگی در ایجاد دنیایی بهتر خواهیم داشت !

برچسب‌ها: تصمیم, آزادی, تفکر

ارسال در تاريخ شنبه 1 آذر1393 توسط مسافر
قبل تر ، غزل می نوشتم ! بعد که قافیه هایم کم آمدند رفتم سراغ شعر نو ، چند وقت است متن های ساده ی عاشقانه می نویسم ! همینطور پیش بروم یک روز می رسد که فقط به آدم ها نگاه کنم و مبهوت بمانم !

فکر می کنم گاهی چیزهایی را که نباید فراموش کرد را فراموش می کنم ، چیزهایی به بزرگی هدف و آرمانی که برای زندگی تصور کرده ام !

گاهی سکوت حاصل گم شدن است !

گاهی سکوت نتیجه ی عادت کردن است !

گاهی سکوت ...سکوت نیست ، خفقان گرفتن است !

وقتی حدود من محدود شده باشد به همین یک اندیشه و یک آرزوی یک لاقبا که در سرمای شب های شاید و اما ؛  لرزان مانده باشد ، میان نمی دانم ها و ندانستن ها ... راستی که باید سکوت کرد وقتی حرف تازه ای نداشته باشی !

وقتی بخواهی بار اندیشیدن دیگران را هم خودت به دوش بکشی لاجرم یک روز از پای می افتی و باید سکوت کرد .

اگر بخواهی هر جمله ای که می نویسی شاهکار باشد ، باید سکوت کنی ، درخشش واژه ها حاصل یک شبه ی هیچ ذهنی نیست !  اما نه ... راه و رسم دلدادگی اینطور نیست ! من راه را گم کرده ام انگار و الا مسافر سرزمین واژه شدن با سکون نباید رابطه ای داشته باشد ! 

باید منتظر نماند باید از این کویر تاریک ندانسته ها دوید به سمت کوچکترین سوسوی چراغی که حتی از فرسنگ ها دورتر می درخشد!

-----پاورقی-----------------------------------

آرمان و عهد من از زیستن دانستن است و انسان بودن ، حالا باید دوری کنم از این سرزمین که به سکوت و سکونم دعوت می کنند .

مقصدم سرزمین واژه هاست و من باید از اینجا تا ناکجاآباد ذهنم بدوم !


برچسب‌ها: سکوت, واژه ها, کویر, ندانسته ها, مسافر

ارسال در تاريخ چهارشنبه 28 آبان1393 توسط مسافر

حالا دیگر پیرمرد شده ، موهای سرش سفید شده اند و نشاطی که هرگز نمودی نداشته از وجودش رخت بسته

شاید به خیال ما ، چیزهای زیادی را اصلا  نداند و نفهمد  اما بعضی حسرت ها هستند که نیازی به فهمیده شدن ندارند ، بی آنکه بفهمی آدم را پیر می کنند .

حسرت راه رفتن ...

حسرت حرف زدن ...

حسرت دیدن آدم هایی که حرف می زنند ، راه می روند و خیلی کار ها بلد هستند .

یکی از آن چیزهایی که آدم را بدبین می کند به عدالتی که باید باشد و نبودش را در انتظار معصومانه و ساده ی یک انسان می بینی که سالهاست که برایش هفته ها به جمعه نمی رسند !

بی آنکه بفهمد و بداند که روز های هفته هفت روز دارند و بعد از پنج شنبه ها جمعه است و بعد از جمعه ها شنبه و هر ماه لااقل چهار جمعه دارد !

سالهاست منتظر است که ؛ جمعه پدر و مادرش قرار است بیایند و ببرندش خانه ! و این مهم ترین چیز دنیاست .

تنها خاطره ی به یاد مانده از پدر و مادر ، تنها حرف گفتنی و تنها دغدغه ، تنها غصه... و اصلا همه چیزش همین جمعه ای است که هنوز نیامده ، آنقدر که حتی نفهمیده تمام موهای صورتش سفید شده و حالا از آن سالها که هنوز روی صورتش مویی نبود و به او قول دادند که این جمعه می آیند دنبالش و می برندش خانه

می برندش که با خواهر کوچکش بازی کند ، می برندش که داغ حسرت به دلش نماند و می برند تا داغ فراموشی روی پیشانی انسانیت نماند ،  سالـــــــــــــــــــــها گذشته و هنوز جمعه نیامده !

نمی داند ، فراموشش کرده اند ، نمی داند که جمعه ها سر وقت می آیند و می روند !  شاید می داند اما قلبش بزرگ تر از آن است که باور کند فراموشش کرده اند و تقصیر را به گردن جمعه ها انداخته !

----پاورقی---------------------------------

درک این موضوع برای ما سخت است که چطور انسانی گوشه ی آسایشگاهی برای سالها فراموش می شود ، بی آنکه بداند هفته ها هفت روز هستند و آخر همه هفته ها جمعه است و و بلد است بشمارد و تا پنج می شمارد و بعد بغض می کند !


برچسب‌ها: جمعه, انتظار, پیرمرد, آسایشگاه, معلولین

ارسال در تاريخ چهارشنبه 14 آبان1393 توسط مسافر

اسلایدر