نمی نویسم . . .
تو خود حدیث مفصلی هستی
قبل تر ، غزل می نوشتم ! بعد که قافیه هایم کم آمدند رفتم سراغ شعر نو ، چند وقت است متن های ساده ی عاشقانه می نویسم ! همینطور پیش بروم یک روز می رسد که فقط به آدم ها نگاه کنم و مبهوت بمانم !

فکر می کنم گاهی چیزهایی را که نباید فراموش کرد را فراموش می کنم ، چیزهایی به بزرگی هدف و آرمانی که برای زندگی تصور کرده ام !

گاهی سکوت حاصل گم شدن است !

گاهی سکوت نتیجه ی عادت کردن است !

گاهی سکوت ...سکوت نیست ، خفقان گرفتن است !

وقتی حدود من محدود شده باشد به همین یک اندیشه و یک آرزوی یک لاقبا که در سرمای شب های شاید و اما ؛  لرزان مانده باشد ، میان نمی دانم ها و ندانستن ها ... راستی که باید سکوت کرد وقتی حرف تازه ای نداشته باشی !

وقتی بخواهی بار اندیشیدن دیگران را هم خودت به دوش بکشی لاجرم یک روز از پای می افتی و باید سکوت کرد .

اگر بخواهی هر جمله ای که می نویسی شاهکار باشد ، باید سکوت کنی ، درخشش واژه ها حاصل یک شبه ی هیچ ذهنی نیست !  اما نه ... راه و رسم دلدادگی اینطور نیست ! من راه را گم کرده ام انگار و الا مسافر سرزمین واژه شدن با سکون نباید رابطه ای داشته باشد ! 

باید منتظر نماند باید از این کویر تاریک ندانسته ها دوید به سمت کوچکترین سوسوی چراغی که حتی از فرسنگ ها دورتر می درخشد!

-----پاورقی-----------------------------------

آرمان و عهد من از زیستن دانستن است و انسان بودن ، حالا باید دوری کنم از این سرزمین که به سکوت و سکونم دعوت می کنند .

مقصدم سرزمین واژه هاست و من باید از اینجا تا ناکجاآباد ذهنم بدوم !


برچسب‌ها: سکوت, واژه ها, کویر, ندانسته ها, مسافر

ارسال در تاريخ چهارشنبه 28 آبان1393 توسط مسافر

حالا دیگر پیرمرد شده ، موهای سرش سفید شده اند و نشاطی که هرگز نمودی نداشته از وجودش رخت بسته

شاید به خیال ما ، چیزهای زیادی را اصلا  نداند و نفهمد  اما بعضی حسرت ها هستند که نیازی به فهمیده شدن ندارند ، بی آنکه بفهمی آدم را پیر می کنند .

حسرت راه رفتن ...

حسرت حرف زدن ...

حسرت دیدن آدم هایی که حرف می زنند ، راه می روند و خیلی کار ها بلد هستند .

یکی از آن چیزهایی که آدم را بدبین می کند به عدالتی که باید باشد و نبودش را در انتظار معصومانه و ساده ی یک انسان می بینی که سالهاست که برایش هفته ها به جمعه نمی رسند !

بی آنکه بفهمد و بداند که روز های هفته هفت روز دارند و بعد از پنج شنبه ها جمعه است و بعد از جمعه ها شنبه و هر ماه لااقل چهار جمعه دارد !

سالهاست منتظر است که ؛ جمعه پدر و مادرش قرار است بیایند و ببرندش خانه ! و این مهم ترین چیز دنیاست .

تنها خاطره ی به یاد مانده از پدر و مادر ، تنها حرف گفتنی و تنها دغدغه ، تنها غصه... و اصلا همه چیزش همین جمعه ای است که هنوز نیامده ، آنقدر که حتی نفهمیده تمام موهای صورتش سفید شده و حالا از آن سالها که هنوز روی صورتش مویی نبود و به او قول دادند که این جمعه می آیند دنبالش و می برندش خانه

می برندش که با خواهر کوچکش بازی کند ، می برندش که داغ حسرت به دلش نماند و می برند تا داغ فراموشی روی پیشانی انسانیت نماند ،  سالـــــــــــــــــــــها گذشته و هنوز جمعه نیامده !

نمی داند ، فراموشش کرده اند ، نمی داند که جمعه ها سر وقت می آیند و می روند !  شاید می داند اما قلبش بزرگ تر از آن است که باور کند فراموشش کرده اند و تقصیر را به گردن جمعه ها انداخته !

----پاورقی---------------------------------

درک این موضوع برای ما سخت است که چطور انسانی گوشه ی آسایشگاهی برای سالها فراموش می شود ، بی آنکه بداند هفته ها هفت روز هستند و آخر همه هفته ها جمعه است و و بلد است بشمارد و تا پنج می شمارد و بعد بغض می کند !


برچسب‌ها: جمعه, انتظار, پیرمرد, آسایشگاه, معلولین

ارسال در تاريخ چهارشنبه 14 آبان1393 توسط مسافر

نامه ای هست که هر بار در فضا و موقعیت های مناسبتی تصمیم به نوشتن می گیرم یاد آن نامه می افتم  و نامه اینطور آغاز شده : 

از پدرى در آستانه فنا و معترف به گذشت زمان ، كه عمرش روى در رفتن دارد و تسليم گردش روزگار شده ، نكوهش كننده جهان ، جاى گيرنده در سراى مردگان ، كه فردا از آنجا رخت برمى بندد، به فرزند خود كه آرزومند چيزى است كه به دست نيايد، راهرو راه كسانى است كه به هلاكت رسيده اند و آماج بيماريهاست و گروگان گذشت روزگار. پسرى كه تيرهاى مصائب به سوى او روان است ، بنده دنياست و سوداگر فريب ، و وامدار مرگ و اسير نيستى است و هم پيمان اندوه ها و همسر غمهاست ، آماج آفات و زمين خورده شهوات و جانشين مردگان است .

گاهی در فراز هایی از این نامه اینطور خطاب شده :

اى فرزند، هنگامى كه ديدم به سن پيرى رسيده ام و سستى و ناتوانيم روى در فزونى دارد، به نوشتن اين اندرز مبادرت ورزيدم و در آن خصلتهايى را آوردم ، پيش از آنكه مرگ بر من شتاب آورد و نتوانم آنچه در دل دارم با تو بگويم

این دلنوشته ی پدرانه برای فرزندی است که همراه پدر از صحنه ی جنگی بزرگ با تبعات سنگین سیاسی برمی گردد ! راستی شاید هرکس بود ترجیح می داد پیرامون مهمترین واقعه سیاسی روز که همان نتیجه جنگ بود حرف بزند اما اینجا پدری برای فرزندش دلنوشته هایی را در نامه ای می نویسد تا راه خوب زندگی کردن را نشان داده باشد !

هر بار که به سرم می زند که درباره اتفاقات روز و فضای حاکم بر جو عمومی چیزی بنویسم ، این نامه ...راستی امروز با تمام وقایع کوچک و بزرگش گذشت ...چه حرف مانده که شاید فرصت گفتنش را پیدا نکرده باشیم ؟

----پاورقی--------------------------------

نامه 31 نهج البلاغه 

نامه ای از امام علی به فرزندش حسن - علیهما السلام - در بازگشت از جنگ صفین !!


برچسب‌ها: مناسبت, نامه, جو, پدر, نهج البلاغه

ارسال در تاريخ پنجشنبه 8 آبان1393 توسط مسافر
فردا دیر است 
امشب باید عاشقانه هایم را بنویسم !
تو وقتی طلوع کنی ، من آخرین تپه هایی که از بالای بلند ترین درختان آبادی معلوم است را هم پشت سر گذاشته ام . 
شعر هایم را پای گل های سرخ باغچه بریز 
مرا پیش از علف های هرز ، خودت سبز کن 
بر صدایم ، خنده هایم و بر همه‌ ی آنچه بودن من است بذر بپاش
و در حیاط خانه درخت سیب بکار 
پنجره را باز بگذار ، دلهره فرار قناری ها را به لذت تماشای پروازشان در زمینه ی بی کران آبی ببخش 
پنجره را باز بگذار ، پنجره های بسته دلگیرم می کنند حتی اگر نباشم !
 تمام من برای تو همان است که از من آموخته باشی ، لحظه ها نقش می شوند روی دیوارها  ، دیوار ها فرو می افتند و همچنان طفل های بازی گوش چشم طمع به درخت سیب باغ خداوند خواهند داشت !
 
----پاورقی----------------------------------
درد های بزرگ را باید به زبان دیگری نوشت ، زبان استعاره ی شعر های عاشقانه !

برچسب‌ها: تمام من, شعر, پنجره

ارسال در تاريخ دوشنبه 5 آبان1393 توسط مسافر
واژه ها اگر بی جان باشند ، اگر تنهاصدا باشند ، به گوش می رسند اما در دل نمی نشینند .
هرگز نگو دوستت دارم ، مگر اینکه دوست داشتن را اول در دلت احساس کرده باشی و بعد به زبانت جاری شده باشد .
احساس زاده ی اکنون است و رنگ تکرار نمی پذیرد چرا که هر بار  از عمق صمیمیت و عشق متولد می شود . اما تکرار واژه های بدون روح ، اجسادی هستند که هر چه بگذرد پژمرده تر و  تحمل ناپذیر تر می شوند 

برچسب‌ها: صدا, دوست داشت, احساس, تکرار

ارسال در تاريخ پنجشنبه 24 مهر1393 توسط مسافر

بهای هر چیز به بهانه ی آفرینش آن است . اگر احساسی در دلت آفریده شد که بهانه اش بی بها بود ، حتی اگر به بلند ترین و رسا ترین صدا گفته باشی طولی نمی کشد که نغمه ات از یاد می رود . 
اما اگر زمزمه ای به بهای عشق به لب بیاوری ، پژواک صداهای رسا، که زمزمه ات را فریاد می زنند عالم را فرا می گیرد.
و خوب می دانست که یادگاری خوش تر از صدای سخن عشق در این گنبد دوار نیست !
پس نقاب از رخ اندیشه برداشت و سر زلف سخن را به قلم شانه زد 
انگار که از غیب راز دل ها را می دانست ...
رندانه خبر از گنج نهان شده در سینه ها می داد و سرودش با هر دلی سازگار بود ، چرا که می دانست آنچه قلب های تپنده را زنده نگه داشته عشق است 
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست 
همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت
خواجه می دانست که بها و بهانه ی آفرینش محبت است !
"به غمزه مساله آموز صد مدرس شد " و " تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است " و برای اهل عشق بشارتی خوش تر از این نیست چرا که " آن کس است اهل بشارت که اشارت داند " و با اشارت غزل های شور انگیزش عاشقی را یادمان داد .
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان 
 ز کار ها که کنی ، شعر حافظ از بر کن 

برچسب‌ها: بهانه, عشق, حافظ, شعر, اشارت

ارسال در تاريخ یکشنبه 20 مهر1393 توسط مسافر
از آن دست حرف هاست که نمی شود به سادگی شرح داد 
وقتی زندگی به تو میآموزد که دوست داشت و خواستن به تصاحب و تسخیر نمی بایست بینجامد و دوست‌داشتن اجازه خواستن برای زیستن و اجازه دادن برای زیستن است ، آدم ها یکی یکی از تو دور می شوند 
تنهایی حاصل تفاوت نگاه ماست به زندگی ...
و زمانی که دوست داشتن را به اصیل ترین معنایش انتخاب می کنی ، میان تو آدم ها فاصله ای به وسعت یک آسمان قرار می گیرد . آسمانی که در آن بال می گشایی برای پرواز و زمینی که آدم های دیگر رویش قدم بر می دارند ؛ تو دوست تمام زمین را با آدم ها زیر بال محبتت بگیری و زمینی که آدم هایش پروازت را با سنگ خودخواهی نشانه می گیرند و دوستت دارند اما آنچنان که تا ابد روی زمین در کنارشان و در قفس روزمرگی هایشان نغمه خوان باشی !

برچسب‌ها: دوست داشتن, پرواز

ارسال در تاريخ سه شنبه 15 مهر1393 توسط مسافر
شاید برای آدم هایی که در زندگی به آنها بر می خوریم همین اندازه که بگوئیم ناممان چیست ، کجا زندگی می کنیم ، چه شغلی داریم یا شاید کمی بیشتر ، اگر از علاقمندی ها ، عادت ها ، باور ها و دانسته های خود بگوئیم کافی باشد تا خیال کنند که ما را شناخته اند !
اما اگر قرار باشد به خودمان بگوئیم کی هستیم کدام یک از جواب هایی که به آدم های دیگر داده ایم به کارمان می آید ؟
خیلی ها این سوال : "من کی هستم؟" را می گذارند کنار خیلی از سوال های دیگرکه قرار نیست جواب بدهند و تلاش می کنند با مشغول شدن به چیزی به نام زندگی، وجود چنین سوالاتی را فراموش کنند !
اگر باور نمی کنید که پاسخ به این سوال چقدر دشوار است ، یک کاغذ و قلم بردارید و در چند سطر بنویسید که کی هستید ! و بعد ببینید آیا همان که نوشته اید هستید ؟

برچسب‌ها: معرفی, سوال, زندگی, پاسخ

ارسال در تاريخ شنبه 12 مهر1393 توسط مسافر
پاییز از راه که می رسد ، یکی یکی یادگار های بهار را می دزدد !
از برگ ها رنگ می برد 
هوا سرد می شود 
ابرهای سفید و پنبه ای که گاه گاهی با سرانگشت باران ضرب می گرفتند روی بام ، جایشان داده اند به ابرهای تیره ای که مدام زار می زنند !
هر روز ، صبح ، از پنجره های باز سرک می کشید داخل خانه و بوی تازگی همه جا می پیچید !
حالا اغلب پنجره  ها از دست هیاهوی رمه ی دلتنگی هایی که هر غروب هوای پاییزی توی کوچه ها راه می اندازد بسته است ! 
پنجره که باز باشد می دانم همان هوایی که در آن نفس می کشی می پیچد توی اتاقم ،  اما این روز ها ...
یک گلدان سبز به یادت گذاشته ام گوشه ی اتاقم که با هم نفس می کشیم !

برچسب‌ها: پاییز, بهار, باران, دلتنگی, پنجره

ارسال در تاريخ جمعه 4 مهر1393 توسط مسافر
بزرگترین خطر برای تمامی آینده بشر در وجود چه کسانی است ؟ 
مگر نه در وجود نیکان و عادلان ؟ 
آنان از آفریننده بیش از همه بیزارند ، که لوح ها و ارزش های کهن را می شکنند !
از شکننده ، از آن کس که قانون شکن نام می دهندش 
زیرا نیاکان نتوانند آفرید. آنان همیشه آغاز پایان اند ! 
آنان به صلیب می کشند هر آن کس را که ارزش های نو را بر لوح های نو بنگارد ! 
آنان آینده را قربانی خود می کنند . آنان تمامی آینده بشر را به صلیب می کشند! 
نیکان همیشه آغاز پایان بوده امد !
(کتاب چنین گفت زرتشت نوشته فردریک ویلهلم نیچه )

برچسب‌ها: نیکان, آینده, نیچه, آفریدن

ارسال در تاريخ دوشنبه 31 شهریور1393 توسط مسافر

اسلایدر