نمی نویسم . . .
تو خود حدیث مفصلی هستی

نامه ای هست که هر بار در فضا و موقعیت های مناسبتی تصمیم به نوشتن می گیرم یاد آن نامه می افتم  و نامه اینطور آغاز شده : 

از پدرى در آستانه فنا و معترف به گذشت زمان ، كه عمرش روى در رفتن دارد و تسليم گردش روزگار شده ، نكوهش كننده جهان ، جاى گيرنده در سراى مردگان ، كه فردا از آنجا رخت برمى بندد، به فرزند خود كه آرزومند چيزى است كه به دست نيايد، راهرو راه كسانى است كه به هلاكت رسيده اند و آماج بيماريهاست و گروگان گذشت روزگار. پسرى كه تيرهاى مصائب به سوى او روان است ، بنده دنياست و سوداگر فريب ، و وامدار مرگ و اسير نيستى است و هم پيمان اندوه ها و همسر غمهاست ، آماج آفات و زمين خورده شهوات و جانشين مردگان است .

گاهی در فراز هایی از این نامه اینطور خطاب شده :

اى فرزند، هنگامى كه ديدم به سن پيرى رسيده ام و سستى و ناتوانيم روى در فزونى دارد، به نوشتن اين اندرز مبادرت ورزيدم و در آن خصلتهايى را آوردم ، پيش از آنكه مرگ بر من شتاب آورد و نتوانم آنچه در دل دارم با تو بگويم

این دلنوشته ی پدرانه برای فرزندی است که همراه پدر از صحنه ی جنگی بزرگ با تبعات سنگین سیاسی برمی گردد ! راستی شاید هرکس بود ترجیح می داد پیرامون مهمترین واقعه سیاسی روز که همان نتیجه جنگ بود حرف بزند اما اینجا پدری برای فرزندش دلنوشته هایی را در نامه ای می نویسد تا راه خوب زندگی کردن را نشان داده باشد !

هر بار که به سرم می زند که درباره اتفاقات روز و فضای حاکم بر جو عمومی چیزی بنویسم ، این نامه ...راستی امروز با تمام وقایع کوچک و بزرگش گذشت ...چه حرف مانده که شاید فرصت گفتنش را پیدا نکرده باشیم ؟

----پاورقی--------------------------------

نامه 31 نهج البلاغه 

نامه ای از امام علی به فرزندش حسن - علیهما السلام - در بازگشت از جنگ صفین !!


برچسب‌ها: مناسبت, نامه, جو, پدر, نهج البلاغه

ارسال در تاريخ پنجشنبه 8 آبان1393 توسط مسافر
فردا دیر است 
امشب باید عاشقانه هایم را بنویسم !
تو وقتی طلوع کنی ، من آخرین تپه هایی که از بالای بلند ترین درختان آبادی معلوم است را هم پشت سر گذاشته ام . 
شعر هایم را پای گل های سرخ باغچه بریز 
مرا پیش از علف های هرز ، خودت سبز کن 
بر صدایم ، خنده هایم و بر همه‌ ی آنچه بودن من است بذر بپاش
و در حیاط خانه درخت سیب بکار 
پنجره را باز بگذار ، دلهره فرار قناری ها را به لذت تماشای پروازشان در زمینه ی بی کران آبی ببخش 
پنجره را باز بگذار ، پنجره های بسته دلگیرم می کنند حتی اگر نباشم !
 تمام من برای تو همان است که از من آموخته باشی ، لحظه ها نقش می شوند روی دیوارها  ، دیوار ها فرو می افتند و همچنان طفل های بازی گوش چشم طمع به درخت سیب باغ خداوند خواهند داشت !
 
----پاورقی----------------------------------
درد های بزرگ را باید به زبان دیگری نوشت ، زبان استعاره ی شعر های عاشقانه !

برچسب‌ها: تمام من, شعر, پنجره

ارسال در تاريخ دوشنبه 5 آبان1393 توسط مسافر
واژه ها اگر بی جان باشند ، اگر تنهاصدا باشند ، به گوش می رسند اما در دل نمی نشینند .
هرگز نگو دوستت دارم ، مگر اینکه دوست داشتن را اول در دلت احساس کرده باشی و بعد به زبانت جاری شده باشد .
احساس زاده ی اکنون است و رنگ تکرار نمی پذیرد چرا که هر بار  از عمق صمیمیت و عشق متولد می شود . اما تکرار واژه های بدون روح ، اجسادی هستند که هر چه بگذرد پژمرده تر و  تحمل ناپذیر تر می شوند 

برچسب‌ها: صدا, دوست داشت, احساس, تکرار

ارسال در تاريخ پنجشنبه 24 مهر1393 توسط مسافر

بهای هر چیز به بهانه ی آفرینش آن است . اگر احساسی در دلت آفریده شد که بهانه اش بی بها بود ، حتی اگر به بلند ترین و رسا ترین صدا گفته باشی طولی نمی کشد که نغمه ات از یاد می رود . 
اما اگر زمزمه ای به بهای عشق به لب بیاوری ، پژواک صداهای رسا، که زمزمه ات را فریاد می زنند عالم را فرا می گیرد.
و خوب می دانست که یادگاری خوش تر از صدای سخن عشق در این گنبد دوار نیست !
پس نقاب از رخ اندیشه برداشت و سر زلف سخن را به قلم شانه زد 
انگار که از غیب راز دل ها را می دانست ...
رندانه خبر از گنج نهان شده در سینه ها می داد و سرودش با هر دلی سازگار بود ، چرا که می دانست آنچه قلب های تپنده را زنده نگه داشته عشق است 
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست 
همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت
خواجه می دانست که بها و بهانه ی آفرینش محبت است !
"به غمزه مساله آموز صد مدرس شد " و " تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است " و برای اهل عشق بشارتی خوش تر از این نیست چرا که " آن کس است اهل بشارت که اشارت داند " و با اشارت غزل های شور انگیزش عاشقی را یادمان داد .
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان 
 ز کار ها که کنی ، شعر حافظ از بر کن 

برچسب‌ها: بهانه, عشق, حافظ, شعر, اشارت

ارسال در تاريخ یکشنبه 20 مهر1393 توسط مسافر
از آن دست حرف هاست که نمی شود به سادگی شرح داد 
وقتی زندگی به تو میآموزد که دوست داشت و خواستن به تصاحب و تسخیر نمی بایست بینجامد و دوست‌داشتن اجازه خواستن برای زیستن و اجازه دادن برای زیستن است ، آدم ها یکی یکی از تو دور می شوند 
تنهایی حاصل تفاوت نگاه ماست به زندگی ...
و زمانی که دوست داشتن را به اصیل ترین معنایش انتخاب می کنی ، میان تو آدم ها فاصله ای به وسعت یک آسمان قرار می گیرد . آسمانی که در آن بال می گشایی برای پرواز و زمینی که آدم های دیگر رویش قدم بر می دارند ؛ تو دوست تمام زمین را با آدم ها زیر بال محبتت بگیری و زمینی که آدم هایش پروازت را با سنگ خودخواهی نشانه می گیرند و دوستت دارند اما آنچنان که تا ابد روی زمین در کنارشان و در قفس روزمرگی هایشان نغمه خوان باشی !

برچسب‌ها: دوست داشتن, پرواز

ارسال در تاريخ سه شنبه 15 مهر1393 توسط مسافر
شاید برای آدم هایی که در زندگی به آنها بر می خوریم همین اندازه که بگوئیم ناممان چیست ، کجا زندگی می کنیم ، چه شغلی داریم یا شاید کمی بیشتر ، اگر از علاقمندی ها ، عادت ها ، باور ها و دانسته های خود بگوئیم کافی باشد تا خیال کنند که ما را شناخته اند !
اما اگر قرار باشد به خودمان بگوئیم کی هستیم کدام یک از جواب هایی که به آدم های دیگر داده ایم به کارمان می آید ؟
خیلی ها این سوال : "من کی هستم؟" را می گذارند کنار خیلی از سوال های دیگرکه قرار نیست جواب بدهند و تلاش می کنند با مشغول شدن به چیزی به نام زندگی، وجود چنین سوالاتی را فراموش کنند !
اگر باور نمی کنید که پاسخ به این سوال چقدر دشوار است ، یک کاغذ و قلم بردارید و در چند سطر بنویسید که کی هستید ! و بعد ببینید آیا همان که نوشته اید هستید ؟

برچسب‌ها: معرفی, سوال, زندگی, پاسخ

ارسال در تاريخ شنبه 12 مهر1393 توسط مسافر
پاییز از راه که می رسد ، یکی یکی یادگار های بهار را می دزدد !
از برگ ها رنگ می برد 
هوا سرد می شود 
ابرهای سفید و پنبه ای که گاه گاهی با سرانگشت باران ضرب می گرفتند روی بام ، جایشان داده اند به ابرهای تیره ای که مدام زار می زنند !
هر روز ، صبح ، از پنجره های باز سرک می کشید داخل خانه و بوی تازگی همه جا می پیچید !
حالا اغلب پنجره  ها از دست هیاهوی رمه ی دلتنگی هایی که هر غروب هوای پاییزی توی کوچه ها راه می اندازد بسته است ! 
پنجره که باز باشد می دانم همان هوایی که در آن نفس می کشی می پیچد توی اتاقم ،  اما این روز ها ...
یک گلدان سبز به یادت گذاشته ام گوشه ی اتاقم که با هم نفس می کشیم !

برچسب‌ها: پاییز, بهار, باران, دلتنگی, پنجره

ارسال در تاريخ جمعه 4 مهر1393 توسط مسافر
بزرگترین خطر برای تمامی آینده بشر در وجود چه کسانی است ؟ 
مگر نه در وجود نیاکان و عادلان ؟ 
آنان از آفریننده بیش از همه بیزارند ، که لوح ها و ارزش های کهن را می شکنند !
از شکننده ، از آن کس که قانون شکن نام می دهندش 
زیرا نیاکان نتوانند آفرید. آنان همیشه آغاز پایان اند ! 
آنان به صلیب می کشند هر آن کس را که ارزش های نو را بر لوح های نو بنگارد ! 
آنان آینده را قربانی خود می کنند . آنان تمامی آینده بشر را به صلیب می کشند! 
نیکان همیشه آغاز پایان بوده امد !
(کتاب چنین گفت زرتشت نوشته فردریک ویلهلم نیچه )

برچسب‌ها: نیکان, آینده, نیچه, آفریدن

ارسال در تاريخ دوشنبه 31 شهریور1393 توسط مسافر
چشم هایم را می بندم ؛ بو می کشم ، بوی شوره زار تلخ دلتنگی هایم را می دهد ! 
انگار که خواسته باشم با انگشتان موهایت را شانه کنم . شروع می کنم به نوازش غزل ها و  نافه گشایی می کنم از زلف غزل های حافظ ! 
دلم تند می تپد ، شبیه روزی که قرار بود ...بهتر است بگویم روزی که بی قرار بود !
سر بر شانه ی دیوان تسلی دلتنگی هایم می گذارم و با هم سکوت می کنیم ! 
عطر بغض های فروخورده ی سالهاست که باز مرا می برد به تصور روز های بی بازگشت ! 
چشم باز می کنم  تا موج اشک هرچه را خاطره ها در ساحل ذهنم رسم کرده اند بشوید ! 
باز دلتنگی ها را می سپارم به غزلی از حافظ :
غلام نرگس مست تو تاجدارانند 
خراب باده ی لعل تو هوشیارانند 
بزیر زلف دوتا چون گذرکنی بنگر 
که از یمین و یسارت چه بی قرارانند 
گذارکن چو صبا بر بنفشه زار و ببین 
که از تطاول زلفت چه سوگوارانند 
نه من برآن گل عارض غزل سرایم و بس 
که عندلیب تو از هر طرف هزارانند 
ترا صبا و مرا آب دیده شد غماز 
وگرنه عاشق و معشوق رازدارانند 
بیا به میکده و چهره ارغوانی کن 
مرو به صومعه کانجا سیاهکارانند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگارانند

برچسب‌ها: حافظ, دلتنگی, غزل, خاظره, تسلی

ارسال در تاريخ شنبه 29 شهریور1393 توسط مسافر

امروز روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریار است

شعر شهریار ، به خصوص غزل های  روزهای جوانی اش را می پسندم .

البته یکی از بزرگترین غزلسرایان ایران ساحتش بلند تر از رد و قبول کسی مثل من است .

اگر در مکتب شعر حافظ ، شاگردان تیزهوش و نکته سنجی بخواهیم فرض کنیم ، بی شک یکی از آنها محمدحسین بهجت ، همین شاعر آذری زبان ، شهریار است .

چیزی که مرا علاقمند به شعر شهریار می کند همین ظرافت استعاره ها و فراوانی آرایه ها به شیوه حافظ است .

غزل هایی که شهریار به خصوص در روز های جوانی نوشته ، شور انگیز و صمیمی هستند و اشعاری هم به مناسبت ها و سفارش ها هم نوشته برای پاسخ به خواست کسی یا تجلیل و دلداری از دوستی یا شخصیتی که کیفیت غزلیات شور انگیزی که از قلب یک شاعر می جوشد را ندارند و ما به آنها شعر کوششی  می گوییم و در آثار هر شاعری شعر خوب و بد پیدا می شود !

نکته دیگر در مورد شهریار این است که ایشان فرد بسیار با سوادی بود و گنجینه واژگان گسترده ای داشت .

مكتب عشق بماناد و سيه حجره غم
كه در او بود اگر كسب كمالي كرديم
چشم بوديم چومه شب همه شب تا چون صبح
سينه آئينة خورشيد جمالي كرديم
عشق اگر عمر نه پيوست بزلف ساقي
غالب آنست كه خوابي و خيالي كرديم
شهريار غزلم خوانده غزالي وحشي
بد نشد با غزلي سيد غزالي كرديم!


برچسب‌ها: شهریار, غزل, شعر, حافظ, فارسی

ارسال در تاريخ پنجشنبه 27 شهریور1393 توسط مسافر

اسلایدر